محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

57

خلاصة الحكمة ( فارسى )

[ در تبيين معناى خلط ] بدان كه خِلط - كه جمع آن اخلاط است - جسم رطبِ سيالِ بالفعلى را نامند كه استحاله و انقلاب يابد به سوى آن غذا اوّلًا ؛ بدين قسم كه : چون غذا وارد معده گردد و طبيعت مدبّرهء بدنيه به توسط حرارت غريزيه و قوّت هاضمه در آن تصرّف نمايد و صورت نوعيهء آن را بشكند و به صورت كشكابِ ثخينِ غليظى گرداند و خودْ از آن متأثر و متغير نگردد - و اين را « هضم اوّل » و به زبان سريانى ، « كيلوس » و « هضم كيلوسى » نامند - . و چون رطوبات رقيقهء صافيهء آن به واسطهء عروق دقيقهء شَعريه - كه « ماساريقا » نامند و از قعر معده رسته به كبد متصل شده - به كبد منجذب گردد و حرارت كبدى در آن تصرف نمايد و طبخ و نضج دهد - [ و ] آن را ؛ به زبان سريانى ، « كيموسى » نامند - و در اين طبخ و نضج اجزاء خفيفهء لطيفه از اجزاءِ ثقيلهء كثيفه « 1 » و متوسطه نيز از هم جدا و امتياز يابند . و چهار چيز حاصل گردد : آن چه خفيف لطيف رقيق شبيه به رَغوه و كف و زرد رنگ بر سرآمده است ، آن را « صفراء » و به فارسى « زهره » و « تلخه » نامند . و آن چه ثقيل كثيف غليظ ، شبيه به عكر و دُردى سياه رنگ [ و ] ته نشين است آن را « سوداء » نامند . و آن چه در وسط و طبخ و نضج تام يافته و قوام آن معتدل و رنگ آن سرخ است آن را « دم » و به فارسى « خون » نامند . و آن چه طبخ و نضج نايافته و رنگ آن سفيد باشد ، « بلغم » نامند . و هر يك از اين‌ها به منزلهء يكى از اركان اربعه‌اند و به طبيعتِ آن ؛ مثلًا ؛ صفراء ، به منزلهء آتش و گرم و خشك است . و دم ، به منزلهء هوا و طبيعت آن گرم وتر و بلغم ، به منزلهء آب و طبيعت آن سرد وتر و سوداء به منزلهء خاك و طبيعت آن سرد و خشك . و هر واحد ، « طبيعى » و « غير طبيعى » مىباشد . طبيعى آن است كه در كبد تولد يافته باشد و غير طبيعى آن است كه در غير كبد در اعضاء ديگر . [ خون ] : و افضل و اشرف همه خون است ؛ جهت آن كه تغذيه و تنميهء بدن ، از جرم آن است و

--> ( 1 ) . ب : كثيفه ثقيله .